بی آن که تو را یافته باشم
چه قدر زمستان
چه قدر پاییز
چه قدر سفرهای همه ی کوچه های جهان
از من گذشته است!
بی آن که تو را یافته باشم
چه قدرخیال همه ی گورهای بی نشان
چه قدر زمین
چه قدر آسمان را خراشیده ام!
بی آن که تو را یافته باشم
چه قدر جنوب را به شمال
شمال را به دریا
به باران
به جنگل دوخته ام!
این همه سال درمن بوده ای ومن
تمام کوچه های جهان را
گشته ام
بی آن که تورایافته باشم!
" برگرفته از وبلاگ پا برهنه تا ماه "

باید گذشت از تردیدهای بی دلیل
از راههای نرفته ...
از ترسهای بزرگ...
از روزهای نیامده ...
باید گذشت...
کافی است دستانم را بگیری
«لمس تو زیبائیه
یه شب رویاییه
حس به تو رسیدن...»
باید گذشت ...
ازتمام لحظه هایی که نفس به شماره می افتد
از ثانیه هایی که راهی نیست ... جز گریه
باید گذشت
کافی است دستانم را بگیری...
لمس تو انتهای تمام دردهاست
لمسی که هیچ هوسی را معنی نمیدهد...

چرا سکوت کرده ای
احساس خوبم
آزارم مده
وقتی چشمانت را فرو می بندی
و مرا نادیده می گیری
...
من بی تاب نوشتنم
نوشتن سطر سطر لحظه ها
لحظه هائی که تو می سازی
و تو
احساس خوب من
با سکوتت
مرا نادیده می گیری
مرا ...که با تو
روزگاری
کوچ باغمان را ساختیم

بر یک سفره نشستیم
من . تو . او
داشته هایمان را بر میان گذاریم
تا صادقانه قسمت کنیم
تمام هستی ام مال تو شد
تمام عشقت نصیب او
و تمام آنچه که نمانده بود برای من
و در این تقسیم عادلانه
هستی ام را به پای او ریختی
عشقت را از من دریغ کردی
و من حریصانه انتظار را به یغما بردم
چه معادله ی پر سودی !!!

قورت می دهم
همه دلتنگیهایم را
و تلخ نوشته هایم را
سر می کشم
انکار نمی کنم
لج کرده ام
که برایت بنویسم
گریه کنم
عاشقت بمانم
لج کرده ام
دوستت داشته باشم
دلم می خواهد باور کنی
دوستت دارم
همین
من تو را برای شعر بر نمی گزینم
شعر، مرا برای تو برگزیده است
در هشیاری
به سراغت نمی آیم
هر بار
از سوزش انگشتانم
در می یابم که باز
نام تو را می نوشته ام ...
*استاد زنده یاد حسین منزوی
من با تو ام
هر جا که باشی!!
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این دنیا نباشیم
من
با توام هر جا که باشی!!!
*
ستاره ها را بردار برای خودت
و
شب تار
را برای من بگذار!
خورشید مال تو و ابر های گرفته آسمان مال من!
تو روشن بمان !
*
لـبهـایت را می خواهـم
نـه از برای بـوســه
که برای درمان درد انـتـظارم
آن زمان که امواج صدایت را
تـبـدیـل می کـند بـــه :
دوستـت دارم ...
"علی پزشکی"

نمیدانم خواب بود یا
در بیداری
صدای آهنگ نفسهایت
بر جان من پیچید
و من
چه دیوانه وار
عطر نفسهاتو نوشیدم...

نیا !
تلخ است آمدن ؛
آن ِ من که نباشی !
بگذار سهم ِ من بماند از تو ؛
این جاده های بی تو ِ تا تو ...
نیمکتم ،
جاده ات ،
تن ِ پر درد ِ خاطره هامان ...
نیا !
بیایی
لبخند نزنی
می میرم ...
انتظار ت را نگیر .
بگذار بمانم دلخوش ِ طعم ت .
مست ِ هجوم ِ نفس های تو .
هوا خفه ام می کند ؛
لبالب ت که نباشم ،
بی بهانه ات ...
نیا لطفاً !
می دانم ت ... !
می آیی ؛
لبخند نمی زنی ؛
می میــــــــرم ...
چشم باز میکنم
رفته ای آرام و بیصدا،
به سمتی که خوابیده بودی میغلطم
گرمای ملحفه ات
دلگرمم میکند که
بازمیگردی



