چرا سکوت کرده ای
احساس خوبم
آزارم مده
وقتی چشمانت را فرو می بندی
و مرا نادیده می گیری
...
من بی تاب نوشتنم
نوشتن سطر سطر لحظه ها
لحظه هائی که تو می سازی
و تو
احساس خوب من
با سکوتت
مرا نادیده می گیری
مرا ...که با تو
روزگاری
کوچ باغمان را ساختیم

بر یک سفره نشستیم
من . تو . او
داشته هایمان را بر میان گذاریم
تا صادقانه قسمت کنیم
تمام هستی ام مال تو شد
تمام عشقت نصیب او
و تمام آنچه که نمانده بود برای من
و در این تقسیم عادلانه
هستی ام را به پای او ریختی
عشقت را از من دریغ کردی
و من حریصانه انتظار را به یغما بردم
چه معادله ی پر سودی !!!

قورت می دهم
همه دلتنگیهایم را
و تلخ نوشته هایم را
سر می کشم
انکار نمی کنم
لج کرده ام
که برایت بنویسم
گریه کنم
عاشقت بمانم
لج کرده ام
دوستت داشته باشم
دلم می خواهد باور کنی
دوستت دارم
همین
من تو را برای شعر بر نمی گزینم
شعر، مرا برای تو برگزیده است
در هشیاری
به سراغت نمی آیم
هر بار
از سوزش انگشتانم
در می یابم که باز
نام تو را می نوشته ام ...
*استاد زنده یاد حسین منزوی
من با تو ام
هر جا که باشی!!
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این دنیا نباشیم
من
با توام هر جا که باشی!!!
*
ستاره ها را بردار برای خودت
و
شب تار
را برای من بگذار!
خورشید مال تو و ابر های گرفته آسمان مال من!
تو روشن بمان !
*
لـبهـایت را می خواهـم
نـه از برای بـوســه
که برای درمان درد انـتـظارم
آن زمان که امواج صدایت را
تـبـدیـل می کـند بـــه :
دوستـت دارم ...
"علی پزشکی"

نمیدانم خواب بود یا
در بیداری
صدای آهنگ نفسهایت
بر جان من پیچید
و من
چه دیوانه وار
عطر نفسهاتو نوشیدم...

نیا !
تلخ است آمدن ؛
آن ِ من که نباشی !
بگذار سهم ِ من بماند از تو ؛
این جاده های بی تو ِ تا تو ...
نیمکتم ،
جاده ات ،
تن ِ پر درد ِ خاطره هامان ...
نیا !
بیایی
لبخند نزنی
می میرم ...
انتظار ت را نگیر .
بگذار بمانم دلخوش ِ طعم ت .
مست ِ هجوم ِ نفس های تو .
هوا خفه ام می کند ؛
لبالب ت که نباشم ،
بی بهانه ات ...
نیا لطفاً !
می دانم ت ... !
می آیی ؛
لبخند نمی زنی ؛
می میــــــــرم ...
چشم باز میکنم
رفته ای آرام و بیصدا،
به سمتی که خوابیده بودی میغلطم
گرمای ملحفه ات
دلگرمم میکند که
بازمیگردی

در اندوه چشمان سیاهم بنگر...
و به یاد داشته باش...
دوست داشتنم را...
.
.
حتی اگر نباشی...
و این دوست داشتن...
آغاز تولدی ست... در چشمم...
تولدی بی پایان... و هر روز از نو...
پس بگذار تا چشمانم را تقدیم دستان سبزت کنم...
تا مبادا از تو گفتن را فراموش کند...
و مبادا بی آیینه ی نگاهت به خواب رود...
.
.
دوستم بدار... بیش از آنچه دوستت دارم...

اگر که فقط در چشم هایم نگاه کرده بودی
اگر که فقط کف دست هایم را میدیدی
و آن تنفس معطر را
از دهانم
می بو ئیدی
نه اگر که فقط آن خط مبهم لبخند محو را
گوشه لب هایم می دیدی...................
*********
تا کی؟
تا کی؟
تا کی بنشینم به انتظارت؟
تا کی؟
آوید میرشکرائی



